|
مهدوی کیا
بيست و هشتم هم تو خونه بودم به خرده استراحت كردم . يه خرده هم به پدرم كمك مي كردم. مادرمم حالش بد شده بود. فكر كنم سرما خورده يود. كه عصري اونم بردم پيش دكتر و سه تا هم آمپول خورد و اون روم تموم شد. بيست ونهم هم دوباره يه سر رفتم پيش دكترم و تا برگردم خونه باز نزديكاي ظهر بود. از سي ام به بعدم به خاطر بي احتياطي خودم و اينكه قوي ام و به اين راحتي مريض نمي شم، سرما خوردگي تو بدن منم نشست. تو اون چند وقتم يه خط در ميون خونه بودم و مي رفتم پيش پدرم تو مغازه كمكش مي كردم و يه خرده هم از همينا رو نوشتم. هفتم اسفد هم حالم بد بود و همه اش در بستر بيماري بودم وهيچ كاري ام نمي تونستم بكنم. هشتم اسفندم باز حالم بد بود. يعني خونه دراز كشيده بودم. بعد از ظهرش خوابم برد. ساعت سه- چهار تا ساعت ده و نيم- يازده شب.ساعت دوازده بلند شدم يه تيكه نون گذاشتم دهنمو تا ساعت پنج- شش صبح بيدار بودم. خوابم نمي برد.بعد ساعت ششم خوابيدم تا نزديكاي نه. نهم اسفند صبحش با اينكه هنوز حالم خوب نبود خواهرم رو بردم آمل تا واسه ترم جديدش ثبت نام كنه . صبح حركت كردم و تا برگشتم ساعت چهار-پنج بعد از ظهر بود. ديگه حسابي خسته بودم. ولي بازم اومدم تو مغازه كمك پدرم. بعد از ظهر موقع برگشتن يه خرده تو هواي سرد واستادم كه باز همون حالم بدتر كرد. دهم اسفند صبح دوباره راه افتادم رفتم پيش دكترم و تا برگردم خونه ساعت يك- دو شد. حالمم هنوز خوب نشده بود. از يازدهم اسفندم بكوب روزي سه-چهار ساعت گاهي تا پنج-شش ساعتم هست كه دارم اين خزعبلات رو تايپ مي كنم. دوازدهم اسفند عصري ميخواستم بخوابم. قبلش ت روزنامه يه مقاله خونده بودم راجه به مهدوي كيا. بعدم رفتم خونه يه شو گذاشته بودن تو خونه كه يه خرده نگاه كردم. تو شو هم كه مي دونيد چيا هست ديگه.خانوماي محترم چه رقصي دارن و… خلاسه خوابيدم و چه خوابي ديدم.اگه گفتيد كي رو خواب ديدم؟ مهدي مهدوي كيا. حالا اگه گفتيد چي كار مي كرد؟ رفته بود رو سن آقا يه لباسي هم پوشيده بود بيا ببين چي كار مي كرد. يه قري مي داد كه نگو. يه كمري مي لروند من تا اون روز نديده بودم . خلاصه سنگ تموم گذاشته بود. آخ چقدم اين تماشاچيا تشويقش مي كردن. مهدي ام سر ذوق اومده بود. نمي اومد پايين نوبت به بقيه برسه. آخر سرم برق قطع شد وهمه جات تاريك شد ديگه ملت دست از پا نمي شناختن هر كي بايه نفر مي رقصيد. يه دختري هم اومد دست ما رو گرفت برد اون وسط دوتايي با هم راك اند رول مي رقصيديم. دختره هم انقدر خوشگل و خوش هيكل بود كه دلم نمي خواست ولش كنم. اين پسرا كور شده ها هم همه اش منتظر بودن يه جايي من خراب كنم اونا بيان جلو اما حال همه شونو گرفتم. تا حالا اون جوري نرقصيده بودم. اخراي رقص بود كه يكي از اين پسرا ذليل شده ها يه دستمال داد تا من عرقمو باهاش پاك كنم. نگو رو دستمال بنزين ريخته بود. تا من دستمال گرفتم دستم نفهميدم چه جوري آتيش گرفت. دستم داشت مي سوخت كه… يه هو ا خواب بيدار شدم ديدم دستم لاي شوفاژ گير كرده. داره مي سوزه. آخ چقدر به اون پسره فحش دادم. پونزدهم اسفند هم صبح باز يه سر ديگه رفتم پيش دكترم. و الان هم ساعت شش و چهل و پنج دقيقه روز هفده اسفنده كه بالاخره كار تايپ اين خزعبلات تموم شد. راستی عیدتونم مبارک. سال خوبی داشته باشید. ما رو هم دعا کنید. |+| نوشته شده توسط صفیر در سه شنبه 29 اسفند1385 و ساعت 7:0 قبل از ظهر از تربیز تا راین
حدود ساعت چهار رفتم تو نماز خونه تا يه خرده استراحت كنم. بعد هم جايي واسه رفتن نداشتم و جوني هم واسه اينكه با اتوبوس برمنداشتم. واسه همين رفتم فرودگاه تا با هواپيما برم. اونموقع هم بليط نمي دادن. اسممونو تو ليست انتظار نوشتيم تا شايد بتونيم برم. فوردگاه خلوت بود و فكر مي كردم نوبت بهم مي رسه. اما زهي خيال باطل. نزديك ساعت حركت هواپيما دگه اونجا شده بود مثل بازار سٍداسماييل (سيد اسماعيل) منم پشيمو شدم برگشتم تا با اتوبوس برم. يكي از كسايي كه تو فودگاه بودن بهم گفت كه بهتره بري دروازه و از اونجا بري. اومدم و با يكي از ماشين ها خواستم برم سمت دروازه كه گفت اگه بري راه آهن بهتره و هميشه اتوبوس هست.قبول كردمو رفتم راه آهن. اونجا يه ربع به نه سوار يه اتوبوس شدم كه يك ساعت و ربع تموم هم من هم بقيه مسافرا منتظر بوديم تا آقا تكميل كنه و راه بيافته. تو اين مدت بيشتر از ده تا اتوبوس اومدن و بعضي ها هم يكي دو تا از اونجا مسافر مي زد و بعضي ها هم خالي مي رفتن. اولش فكر مي كردم كه اينا هم مي خوان مسافراشونو فول كنن بعد راه بيافتن. ولي بازم اشتباه كردم.آخر سر هم راه افتاد و نزديك ساعت هفت رسيديم تهران. تو اتوبوس اونقدر خسته بودم كه حتي واسه شام هم پياده نشدم. ناهارم كه چيزي نخورده بودم. صبحونه هم ساعت هفت صبحيه املت خورده بودم. چقدرم اون روز تو صف وايستاده بودم و اين ور اون ور رفت بودم. تو اتوبوس هم كه درست حسابي خوابم نمي برد. ديگه مرده بودم واقعا.وقتي هم كه رسيدم تهران رفتم پيش دكترم تا بخيه هامو بكشه. مي ترسيدم ديرتر برم ديگه عفونت كنه. قرار بود يه هته قبلش برم اما اونقدر سرم شلوغ بود كه نتونسته بودم. اونجا هم باز نزديك سه ساعت معطل بودم. چون بدون وقت رفته بودم. وقتي هم كه رسيدم خونه نزديك ساعت دو بود. ديگه واقعا خسته شده بودم. يه دوش گرفتم و خواستم برم يه چرت بزنم كه پسر خاله ام اومد و اذيت مي كرد و نمي ذاشت من بخوابم. بعدشم زنگ زد به پسر دائيمون . به اونم گفت كه بياد پيشمون. پسر خاله ام ساري مي ره دانشگاه مي ره و بعد از چند وقت واسه ديدن پدر و مادرش اومده بود پيش ما. آخه خاله ام و شوهرش همون يك شنبه كه ما داشتيم مي رفتيم تبريز بچه هاشونو اوردن گذاشتن پيش ما و خودشون رفتن دبي. بيست و ششم هم قرار بود كه ساعت نه شب بيان. من و پسرخاله امو وپسر دائي ام هم قرار شد بريم دنبالشون. ساعت پنج بود كه كليد ماشينو گرفتم و راه افتاديم بريم فرودگاه امام خميني دنبالشون. انداختيم تو افسريه و بزرگراه بسيج تا برسيم فرودگاه. با اينكه خيلي شلوغ بود اون روز. چون جمعه بود و همه داشتم بر مي گشتن ولي زود رسيديم نزديك فرودگاه. با انكه تا حالا فرودگاه امام خميني رفته بودم ولي ديدم خيلي آشنا به نظر مياد. انگار خيلي زياد اونجا ها رفته بوديم. اونا هم مي گفتن چقدر آشناست.خلاصه رسديم جلو فرودگاه و … نه! اينكه فرودگاه مهرآباده. ديگه واقعا ناراحت شده بودم. نگو يكي از خيابونا رو اشتباه رفته بوديم كه مي خورد به مهرآباد. خلاصه اونجا از چند نفر كه جلو فرودگاه بودن پرسيديم كه فرودگاه امام خميني بايد از كجا بريم كه انگار يه بمب منفجر كرده باشن همه شون شروع كردن به خنديدن. خودمون خجالت كشيديم خواستيم بر گرديم (تو دلمونه ام بهشون فحش مي داديم) كه يكي شون اومد با خنده راهنماييمون كرد و حدود دو ساعت ديگه تو راه بوديم.تا رسيديم فرودگاه. يه نيم ساعتي بوديم تا بالاخره مسافرا پياده شدن. همه هم خارجكي. مسافرا داشتن مي اومدن بيرون كه البت يه خانمي (هم چين ژيگولي ميگولي) هم كنار ما وايستاده بود منتظرمسافرشون بود كه يه آقايي توجه ما رو جلب كرد. بچه ها هم واسه خودشيريني گفتن كه ببين اين چقدر سياهه. اون يكي گفت حتما به خاطر اينكه از مشكين تاژ استفاده نكرده. برم بهش توصيه كنيم از مشكين تاژ استفاده كنه و از همين صحبتا كه متوجه شدم اون خانمه همچين يه نموره ناراحت شد گفتم حتما حس بشر دوستي اش گل كرده. به روي خودمون نياورديم كه همون آقاهه كه از مشكين تاژ استفاده نكرده بود برگشت طرف ما. بچه ها هم اومدن يه حركتي انجام بدن كه نيشش تا بناگوش باز شد و شروع كرد به دست تكون دادن. ما هم اومديم براش دست تكونبديم كه ديديم همون خانمه كه كنار ما واستاده بود داره براش دست تكون مي ده. ديگه ما رو مي گي اصلا دلمون مي خواست همونجا فرودگاه دهن باز مي كرد ما مي رفيتم لس آنجلسي، كاليفرنيايي، آنتاليايي. بعد اون خانمه هم با اون آقاهه شروع كرد به صحبت كردن (البت طوري كه ما نشنويم، ولي ما چرا شٍنُفتيم ديگه به شما ربطي نداره) مي گفت كه اين قبلا اينقدر سياه نبودش! كاش همونجا فرودگاه دهن باز مي كرد و ما مي رفتيم آنتاليا. يه موقع فكر نكنيد ما عقده آنتاليا داريم. اينقدر تو خود اين تهران آنتاليا داريم. تازه همون شبش عموم اومده بود خونه ما واسه تبريك به خاطر قبول شدنم تو دانشگاه كه من نبودم. تا از فرودگاهم ببيايم اونجا ساعنت نزديكاي دوازده شب بود كه اونا هم رفته بودن. جالب اينه كه تو اين مدتم من رانندگي مي كردم وقتي رسيديم اون مي گفتم كه ما خيلي خسته ايم. خلاصه شبش هم ساعت دو-سه بود كه خوابيديم. شوهر خاله ام هم چيزاي زيادي از اونجا تعريف كرد كه من فقط يكي دوتاشو مي گم. مثلا همين تويوتا ها مدل كمري كه ما اينجا خيلي ماشين حسابش مي كنيم اونجا ازش به عنوان تاكسي استفاده مي كنن. ماشيني كه اينجا سي و شش ميليونه اونجا حداكثر ده-دوازده ميليونه. تو خيابوناي اونجا اگه يه خلاف كوچيك كني (ازيه لاين بري به لاين ديگه بدون راهنما) حتي جريمه زندان داره. اونوقت راننده ه اينجا چه سبقت هايي مي گيرن حداكثر جريمه اشم خوابوندن ماشين تو پاركينگه. بيست و هفت بهمن.. اون روز صبح برف اومد بود تلويزيون اعلام كرد كه مدارس منطقه ما تعطيله. اما اين دختر خاله ما مي گفت نه! من بايد برم مدرسه. بابا به خدا اين دانش آموزا، دانش آموز نيستن. دانش آموزم دانش آموزاي قديم. اون موقع كه ما خودمون دانش آموز بوديم يه روز مدرسه ها تعطيل مي شد تو … عروسي بود. اصلا يه خرده كه برف مي اومد خودمون مدرسه رو تعطيل مي كرديم. بابا آدم اعصابش از دست دانش آموزاي امروزي داغون مي شه. مي گفت سما بايد زنگ بزنيد به مدرسه مون من مطمئن بشم تعطيليم. بالاخره زنگ رو مي زنن وچشمتون روز بد نبينه. مي گن مدرسه تعطيل نيست. اين دختر خال ما هم مي زنه زير گريه كه چرا مدرسه تعطيل نبود به من گفتين تعطيله. خلاصه با چك و لقد ساكتش مي كنن و مي فرستنش مدرسه. بعدشم چون شب قبلم دير خوابيده بودم صبح ديرتر بلند شدم. سعت يازده و نيم صبحونه رو خوردم و بعد ازظهرم خاله اينا روبردم رسوندم خونه شون. |+| نوشته شده توسط صفیر در دوشنبه 28 اسفند1385 و ساعت 7:7 قبل از ظهر از کرخه تا تربیز
از همون حا هم راه افتادم طرف چالوس و نزديك ساعت يك و نيم رسيدم. چند تا از بچه هارو ديدم. (مسعود و آرمين و مجيد) چون سر ظهر بود رسيدم. مجبور شدم منتظر باشم تا از ناهار بيان و با هر بدبختي كه بود نامه رو گرفتم. يه سرم به سلف زدم كه چي ديدم. از وسط سلف رو دو قسمت مرده بودن واسه پسرا و دخترا. حالا چرا سلفو جدا كرده بودن نمي دونم. اما حال بچه هايي كه قبلا سلفو ديده بودن و اين ترمم سلفو ديدن بد جوري گرفته مي شد. چون اصلا كل صفاي دانشگاه به همون سلفش بود. خلاصه خوب شد ما از اونجا فتيم وگرنه دلمون مي پكيد. تو حياط كه نمي شد صحبت كرد. تو كلاسا و راهرو ها هم كه انقد شلوغه كه صدا به دا نمي رسه. چه برسه به اينكه آدم بخواد لاو بتركونه. يه دونه سلف بود كه اونم ازمون گرفتن. بگذيم.نزديك ساعت سه بود كه كارم تموم شد. هموجا از بغل دانشگاهم بليت گرفتم تا مستقيم برم تبريز. از بچه ها هم خداحافظي كرديم و رفتيم. ساعت سه و ربع سوار اتوبوس شديم. اونم چه اتوبوسي. فكر كنم واسه دوران آغا محمد خان بود. ما رو هم رديف جلو نشوندن و حركت كرديم. اونم چه حركت كردني. تا يه خرده راه مي افتاد ده دقيقه ، يه ربع واي مي ايستاد مسافر بزنه. اونجايي هم كه من نشسته بودم صندلي اش طوري بود كه حداكثر اندازه اي كه مي شد پا رو باز كرد. ند درجه بود. منم كه عادتم نداشتم پاهام خشك شد. هر جا مي تونستم پياده مي شدم يه خرده پاهام وا شه. واقعا خيلي اذيت شدم. صندلي كناريمم يه پسري بود كه واسه گرفتن كارت پايان خدمتش مي رفت آذرباييجان غربي. با هم همسفر بوديم و صحبت مي كرديم. زياد حوصله امون سر نرفت. اونم از كاراش مي گفت. يه چيزاي مي گفت كه واقعا خنده ام گرفته بود.مي گفت يه اتوبوس از شهرشون واسه يكي از شهراي آذر بايجان غربي داشت سرباز مي برد. تو اونجا هم فقط هواي همشهري هاي خودشونو دارن و بقيه رو راه نمي دن. خلاصه اتوبوس مي رسه اونجا تو پادگان. اونجا حتي نمي زارن سربازا از ماشين پياده بشن. از همونجا مي فرستنشون يه جايي نزديك مرز. اين همسفر ما هم آشنا داشته. چند روز مرخصي مي گيره وبعد از حدودا يه هفته مي ره اونجا با چند نفر ديگه. چون اون سه تاي ديگه غيبت داشتن قرار مي شه هر كدومشون برن يكي از نقاط مرزي. اوني كه مسئول اونجا بوده اسم سه تا شهرو مي گه كه هر كدوم يكي رو انتخاب كنن. اما چون سه تا شم نزديك مرز بوده و خطرناك هيچ كدوم قبول نمي كنن.آخر سر واسه مشخص شدن اينكه هر كدوم كجا بيفتن پالام، پولوم، پيليش مي كنن. واقعا حيرت انگيزه. تو عصر ارتباطات و اينترنت و دهكده جهاني و از اين چرت و پرتا با چه روش هاي فوق العاده اي كار مي كنن. اما اين همسفر ما چون آشنا داشته همونجا مي مونه. صبح ها ساعت هشت و نيم- نه بيدار مي شده مي رفته پيش آشناشون تا ده-يازده صبحونه مي خوردن و صحبت مي كردن. بعد مي رفتن واسه ناهارو. دو –سه ساعت بعد از ظهر مي خوابيدن. بعد مي رفتن تو شهر مي گشتن. بعدم واسه شام مي اومدن و بعد از شامم مي خوابيدن تا فردا. دوباره همين جريان بود. روز از نو و روزي از نو. مي گفت تو اون چند قته خيلي كم خونه مي رفته. حتي پنج-شش كيلو هم اضافه وزن پيدا كرده بود. يه بار وقتي مي ره خونه باباهه بهش مي گه اونجا چيكار مي كنه كه اضافه وزن پيدا كرده. از دوستاشم گفت كه خيلي هاشون لب مرز بودن. مثلا سه چهار نفر مدت طولاني توي يه پاسگاه لب مرز بودن. انجا ها هم كسي نيست. اونا هم چقدر مگه حرف داشتن با هم بزنن و خلاصه بعد از ه مدتي دچار مشكلات رواني شدن و حتي مي خواستن هم ديگه رو بكشن! سه چهار نفر توي يه مدت طولاني كنا هم بدون سرگرمي و همواره با ترس و اضطراب ناشي از حمله اشرار و قاچاقچيا. تا ساعت ده-يازده با همين صحبتا سرمون گرم شد و بعد شام. موقع شام تازه يادم افتاد كه ناهار نخوردم. صبحونه هم درست حسابي نخوردم. بعد از شام بازم يه خرده صحبت كرديم كه يگه هوا سرد شده بد.به راننده هم گفتيم بخاري رو روشن كنه كه نمي دونم جاي بخاري كولر رو روشن كرده بود كه همين جور تا خود تبريز مي لرزيديم. از يه طرف پنجره اشم باز بود تا دود سيگاري كه مي كشيد مثلا بيرون بره. اما همه اش توو حلق ما ها بود. دو تا راننده بودن و يه كمك كه تا اين يكي سيگارو خاموش مي كرداون يكي روشن مي كرد. نمي شد بهشونم چيزي بگي. بخوايم حرفي بزني وسط جاده پياده ات مي كنن. اون شبم حداكثر دو-سه ساعت خوابيدم. آخه اصلا به خوابدن تو ماشين عادت ندارم. اونم از زور خستگي بود كه خوابم برد. زانوهامم داشت مي شكست.بالاخره نزديك ساعت هفت بود كه از توي اون لگن پياده شديم. هوا هم سرد. برفم داشت مي اومد. تو همون ترمينال رفتم توي يه به اصطلاح رستوران تا هم گرم شم هم يه چيزي بخورم كه… صد رحمت به قهوه خونه هاي تاجكستان تو تر وتميزي كه لنگه شو نديده بودم. بخاري هم كه نداشت، درشم باز بود. يه دونه هم دستشويي داشت كه تا دم درش صف بود. مجبوري همون جا صبحونه رو خوردم واومدم سمت دانشگاه. تا ساعت هشت و نيم منتظر مونديم تا بالاخره مسئولين محترم تشريف فرما شدن. خيلي هاهم مثل من بودن كه پريروز واسه ثبت نام اومده بودن اما به خاطر همون يه برگه برگشته بودن و دوباره اومده بودن. بالاخره كارمون تموم شد. حالا بايد انتخاب واحد مي كرديم. چون دير رفته بوديم خيلي از كلاسا پر شده بود و مسئول ثبت نام گفت برم پيش مدير گروه و از اون بپرسم چي كار بايد بكنم. آدرس مدير گروه رو گرفتم برم پيشش ببينم چي كار بايد بكنم كه وقتي رفتم بالا گفتن مدير گروه نيست. –كي مياد؟ –معلوم نيست! بازم يه ساعتي معطل شديم تا مدير گروه بياد. حالا انقدرم دور و برش شلوغه كه اصلا نم شه باهاش صحبت كرد. آخر سرم توي يه گروه ديگه جا دادن منو. حالا كسي كه مدارك ازمون مي گرفت گفت كه مدرك پيش دانشگاهي ات رو هم بايد بياري. دوباره غم عالم نشست تو دلم و از اينكه اين همه معطل شده بودم و رفته بودم و اومده بودم و آخر سرم هيچي به هيچي كلي ناراحت شده بودم. گفتم كه مدركم همراهم نيست و اونم گفت بايد بري امور مالي و يه سفته بدي. حالا رفتيم امور مالي. اونجا هم گفتن بايد پونصد هزار تومن سفته بياري. اونجا هم تو خود دانشگاهم يه بانك بود كه اونجا هم نداشت و چقدر اومديم تو شهر گشتي تا تونستيم يه سفته پيد كنيم. اونقدر از اين اتاق به اون اتاق رفتم كه ديگه نا نداشتم. هر كدوم از اتاقا هم تو يه ساختمون. هر ساختمونم يه طرف دانشگاه. حالا همه كارا روكرديم نوبت ريختن شهريه شد. شهريه واسه نوزذه واحدي كه برداشته بوديم نزديك هفتصد هزار تومن در اومد. حدود سيصد و هفتاد هزار تومن ثابت و بقيه اشم پول واحدايي كه برداشته بوديم. واقعا نمي دونم چرا هزينه كارداني به كارشناسي اينقدر زياده. اگه آدم بخواد از اول بخونه براش واقعا كمتر مي افته. اما دو سال عمر آدم تلف مي شه. از طرفي اگرم بخواد تطبيق واحد كنه فقط حدود بيست تا از واحدا رو قبول مي كنن و بقيه رو بايد دوباره بخونه. فقط مي خوان پولي رو كه آدم دو سال رفته جاي ديگه درس خونده رو ازش بگيرن كه چرا نيومدي دانشكاه آزاد اون دو سال رو بخوني. استاداي كارشناسي و كارشناسي ناپيوسته كه يكي ان. دانشگاهم كه همون دانشگاه است. ما هم كه همون دانشجوئيم . پس چرا انقدر شهريه ها زياده؟ پنجاه هزار تومنم كه معلوم نيست رو چه حسابي بايد بريزيم به حسابشون تو شعبه زبرجد. تا اينو نريزي اصلا دانشجو به حساب نمي آي. اگرم بخواي انصراف بدي كه اين پولو بهت نمي دن هيچ نزديك يك و نيم ميلونم بايد بدي. حالا بايد شهريه رو پرداخت مي كرديم. با هر بدبختي بود پولو جور كرديم رفتيم به حساب دانشگاه بريزيم كه تو بانك غلغله بود. بانك هاي تو شهرم اين پولو از ما نمي گرفتن. مي گفتن چون تو خود دانشگا هتون بانك هست همونجا بايد بريزيد. دقيقا تا نزديك ساعت سه (حدود چهار ساعت تو بانك بوديم) تا بالاخره نوبت ما شد. مسئولشم انقدر كند بود كه گاهي يه نفر نزديك ده دقيقه كارش طول مي كشيد. حالا پولو به حساب ريختم مراحل ثبت نام تموم شده. از يكي از مسئولا پرسيديم كلاسا كي شروع مي شه. جوابو كه شنيدم يخ كردم. گفت بريد شنبه- يكشنبه بيايدبهتون بگيم كه ترمتون از بهمن شروع مي شه يا مهر سال ديگه. آخه رو چه حسابي مهر سال ديگه؟ چون ظرفيت پذيرشمون كمه، تعداد پذيرش زياده. يه سري از بهمن هستن بقيه از مهر. چه جوري مشخص مي شه كه كيا بهمن هستن؟ - جواب نداده اين به ذهنم اومد. هر كي بند پ از ماده سه رو داشته باشه. (پول-پارتي-پررويي) |+| نوشته شده توسط صفیر در یکشنبه 27 اسفند1385 و ساعت 7:22 قبل از ظهر کنکور علمی کاربدی+تربیز
صبح نوزدهم رفتم طرف خيابون هنگام تا كارت ورود به جلسه دانشگاه علمي كاربردي رو بگيرم. از اون طرف مي خواستم برم خونه كه مادرم گفت برم خاله ام رو كه خونه اشون نزديك خونه ما بود و ماشينم نداشتن و همون نزديك جايي بودن كه من رفته بودم بيارمشون. رفتم اونجا و تا كار ماراشونو انجام بدن (گرفتن بليط واسه دبي و تبديل اسكن به دلار)و راه بيافتيم بيايم خونه ساعت شد چهار-پنج بعد از ظهر. بيستم هم كه كنكور علمي كاربردي داشتم. فكر مي كردم امتحان ساعت هشت صبحه. آخه اصلا برگه هاي راهنمايي كه واسه كنكور بود و نخونده بودم. وقتي رسيدم اونجا و رفتم تو دانشگاه فهميدم كه امتحان ساعت نه صبحه. چند تا از بچه هاي دانشگاه رو ديدم و يه خرده با هم بوديم و بعد كنكور رو دادم. واسه اين امتحان وقت نكردم حتي يك كلمه بخونم. با توجه به اندوخته هايي كه داشتم عمومي ها رو جواب دادم. تو سوالات عمومي يه خرده مشكل داشتم ولي اختصاصي هيچ مشكلي نداشتم. آخه هيچ كدومو بلد نبودم. يه سكه در اوردم وشروع كردم به شير و خط انداختن و يه ساعته همه سوالا رو نوشتم. بعد ديدم وقت زياد اوردم . شروع كردم به چك كردن جوابا. (با يه سكه ديگه) تموم جوابا رو هم درست داده بودم و از جلسه هم اومدم بيرون. يه سري از سوالاش كه خيلي آسون بود. مثلا فيزيكش همون فيزيك دبيرستان بود كه من مثلا اين جور سوالا رو چون خيلي آسون بودن فقط با يه بار سكه انداختن در مي اوردم.بعدم كه بچه ها مي گفتن سوالا (خيلي خز بود ) فكر كنم منظوشون اين بود كه خيلي آسون بود. اما اگه گفتين چرا قبول نشدن؟ منم نمي دونم. بعدشم اومدم خونه. چون خيلي سكه انداخته بودم خيلي خسته شدم. بعد از ظهر بيست و يكم گرفتم سه –چهار ساعت خوابيدم. خستگي سكها نداختنا هنو تو تنم بود. واسه همين شبش تا ساعت سه- سه و نيم خوابم نمي برد. صبحم ساعت نه بود بيدار شدم. ديگه از اون به بعد بي خوابي و كم خوابي من شروع شد. مني كه اگه كمتر ا هشت ساعت خواب مفيد داشتم سر درد مي گرفتم واقعا داغون شدم. حالا ببينيد چي گذشت بر من ت و اون چند وقته. بيست و دو بهمن شبش از خونه حركت كرديم به طرف تبريز. قرار شد اولش پدم رانندگي كنه من بخوابم، بعد من بخوابم، پدرم رانندگي كنه! ساعت نه از خونه راه افتاديم، من رفته بودم عقب تا بخوابم كه تا ساعت ده ونيم خوابم نبرد. از ده و نيم خوابيدم تا نزديكاي يك نصفه شب. خوابيدم اما نه خوابي كه به آدم بچسبه چون هر دفعه كه ماشين واي مي ايستاد يا ماشين حركت عادي خودشو نداشت از خواب بلند مي شدم ، ببينم اتفاقي نيفتاده باشه، هر دفعه هم كه باند مي شدم مي ديدم عوارضيه! خلاصه تا يك خوابيدم بعد پدرم اومد و در عقب وا كرد منو انداخت بيرون و خودش گرت خوابيد. منم مجبوري نشستم پشت فرمون و تا نزديك ساعت شش كه برسشم تبريز رانندگي كردم. تو جاده هم كولاك مي اومد، مه هم گرفته بود، جلو رو نمي شد درست ديد بقدري سرد بود كه آب برف پاك كن يخ زده بود. جلومو درست نمي ديدم، مجبوري انداختم پشت يه اتوبوس كه اونم با سرعت زيادي نمي رفت. خلاصه هر جور بود رسيديم تبريز. حالا ساعت شش بود نه جايي مي تونستيم بريم، نه جايي رو داشتيم. خلاصه رفتيم گشتيم دانشگاه رو پيدا كرديم. يه جا خارج شهر وسط كوه رو كنده بودن، يه جاده درست كرده بودن كه مي خورد دانشگاه. رفتيم اونجا و از حراستش پرسيديم كه كي مي تونيم ثبت ام رو انجام بديم. گفت ساعت هشت ، هشت ونيم تازه مسئولاش مي رسن. حالا دو ساعت ونيم بيكار بايد چي كار مي كرديم. رفتيم خيابون وليعصر و يه كله پاچه اي خورديم. بعدم يه كپي مي خواستم كه با خودم نياورده بودم. رفتم جلوي يه فتوكپي تا باز كنه. تازه ساعت هفت بود. گفتيم چي كار كنيم. حالا يه چرتي مي زنيم تا باز كنه. رفتم بيرون ببينم جايي باز هست يا نه. سگ تو خيابون پر نمي زد. اومدم برم عقب بخوابم كه ديدم بابام گرفته خوابيده، منم مجبوري جلو گرفتم خوابيم. تا ساعت هشت خوابيدم بعد بلند شدم ديدم هنوز باز نكرده. راه افتادم تو خيابونا هر چي ام گشتم هيچ جا رو پيدا نكردم تا نزديكاي ساعت نه كه بالاخره يه جا رو پيدا كردم و كپي ها رو گرفتم ورفتيم دانشگاه. پدرم هنوز خواب بود. بالاخره بيدار شد و من رفتم تو دانشگاه تا ثبت نام كنم. تا ساختمون رو پيدا كنم و بخوام اولين مرحله ثبت نام رو انجام بدم نيم ساعتي طول كشيد تا بريم تو صف. اولين مرحله تعيين هويت بود كه كلا پنج دقيقه طول مي كشيد ولي يك ساعت ونيم تو صف بودم تا بالاخره تععين هويت شديم. حالا بايد وضعيت نظام وظيفه مون رو مشخص مي كرديم. اونجا هم حدود يك ساعت ونيم تو صف بوديم. تا نوبت ما شد گفتن مسئولا مي خوا برن واسه ناهار و نماز كه يه دفعه همه هجوم آوردن به سمت در. يكي از بچه ها گفت بايد برن نماز وحشت بخونن. بازم واستاديم تا نوبت مون بشه وبريم تو. وقتي بعد از كلي واستادن. نوبتمون شد و مدارك رو نشون دادم (همون فرمي رو كه تو رونامه گذاشته بودن و من با هزار بار خواهش و تمنا بالاخره امضا و مهر رو گرفتم) گفت كه اين مدرك قبول نيست. حتما بايد توش نوشته شده باشه براي دانشگاه تبريز. آخه بابات خوب، ننه ات خوب ديگه اين چه صيغه ايه. خيلي ها هم مثل من بودن كه همين جوري اذيتشون كردن. ديگه اونقدر خسته بودم كه اصلا از ثبت نام پشيمون شدم. توي اين مدتم كه من دنبال كار ثبت نام بودم اگه گغتين پدرم چي كار مي كرد؟ -مي گيد خواب بود؟ دٍ ، غلط كردين ديگه، يعني اشتباه گفتين، رفته بود دنبال خونه، چند تايي رو هم پيدا كرد. اومد دنبال من كه وقتي جريان رو فهميد رفت با اون مسئولش دعوا كردن كه چرا كار منو راه نمي اندازه اما بازم زير بار نرفت. خلاصه جفتمونم خسته رفتيم يه ناهاري خورديم و نزديك ساعت دو بود كه از تبريز حركت كرديم. من رفتم پشت بخوابم چون خيلي خسته بودم. قرار شد دو سه ساعت من بخوابم بعد پدرم بياد. هنوز يه ساعن نشده بود كه يكي از بچه ها بهم زنگ زد و من بيدار شدم و پدرمم ديد من بيدار شدم ( يه عادتي هم داره هميشه بعد از ناهار بايد يه چرتي بزنه) بهم گفت كه من خيلي خوابم مياد. مجبور شدم بازم من رانندگي كنم. تا ساعت شش و خرده اي پشت فرمون بودم. بعد پدرم نشست. تو تهرانم ترافيك بود عجيب. خلاصه ساعت نزديك ده بود رسيديم خونه. اونقدر خسته بودم كه شام درست حسابي نخورده خوابيدم. بيست و چهارم ساعت نه بلند شدم. اول يه سر رفتم آموزش پرورش ببينم كاري انجام دادن يا نه. كه بازم گفتن برو بعد از عيد. |+| نوشته شده توسط صفیر در شنبه 26 اسفند1385 و ساعت 6:45 قبل از ظهر مزخرف ترین صاحبخونه دنیا
حالا برگشتيم تا خواهرمو از آمل بياريم كه اونمگفت داشته تقلب مي كرده مراقب تقلبشو مي گيره ازش. بابا اين دانشجو ها هم كه دانشجو نيستن. دانشجو هم دانشجوهاي قديم مثل خود ما. يه جوري تقلب مي كنيم كه مراقب كه هيچ خودمون هم نمي فهميم. برداشته رو دستمال كاغذي تقلب نوشته. بايد يه كلاس تقويتي واسه تقلب هم براتون بزارم. حالا از آمل حركت كرديم و مي اومديم. زيادم بدنمي اومدم. يعني مادرم نمي ذاشتن زياد سبقت بگيرم. خلاصه مي اومديم تا رسيديم نزديكياي امامزاده هاشم. يه پيچ مونده بود برسيم كه افتاده بودم پشت دو سه تا كاميونو بي انصافا ديگه تو جاده كفي سرعت بالاشون سي تا بود. حالا حساب كن تو اون سربالايي چند تا مي اومدن. منم كه حوصله ندارم پشت كاميون زياد بمونم. از يه طرفم ساعت شش به بعد جاده رو مي بندن. از روبرو هم ماشين نمي اومد. آقا ما هم يه سبقت گرفتيم. گفتم كه ما شانس نداريم. اَت يه افسرم منو ديد. شصت تا ماشين سبقت گرفتن فقط اون منو نگه داشت. حالا من نه مي تونم گواهي نامه رو نشون بدم. نه كارت ماشين دارم. كارت ماشينو تو آمل گرفتن يه كاغذي هم بهم دادن كه كارت دست ماست. آقا ما هم اونو تو جيب پيرهن زيريمون گذاشتيم. هرچي هم مي گرديم پيداش نمي كنيم. گفتم كه شانس نداريم. حالا افسره گير داده مي گه بايد ماشينو بخوابونيم.انقده عجزو التماس كرديم كه راضي شد ماشينو نخوابونه. خلاسه اونم راضي شد مي گه شصت هزار تومن جريمه بدي. ديگه چي كار مي تونست بكنم. كلي ام تشكر كرديم. ( البته تشكراي تو دلمون خيلي بيشتر بود) خلاصه ديگه بقيه جاده رو يه دونه هم سبقت نمي گرفتم. پشت به كاميوني اقتاده بودم. ماشينم از هيچ طرف نمي اومد. كاميونه هم هي چراغ مي داد كه بيا سبقت بگير من مي گفتم نمييام. آخر سر كشيد رفت تو لاين روبرو من از اين طرف ازش جلو زدم. خلاصه شب ساعت ده و نيم رسيديم خونه، عين جنازه اقتادم. هفدهم تا نزديك ظهر خواب بودم بعد هم همون صاحب خونه عزيز زنگ زده مي گه خونه رو اجاره داده و بايد تا هجدهم خالي كني. منم كه اصلا دل خوشي ازش نداشتم مجبوري قبول كردم. از يه طرفم تو آموزش پرورش مي رفتم دنبال كار اصل گواهي نامه پيش دانشگاهي ام. كارامو جفت و جور كردم تا فرداش برم چالوس. هر وقتم يه خرده سرم خلوت تر مي شد پدرمم چون دست تنها بود مي رفتم تو مغازه ور دستش يه خرده كار مي كردم . هجدهم هم تا ماشين تونستم گير بيارم و راه بيافتم ساعت شد 4. ساعت چهار با يه پيكان وانت را افتاديم نزديكاي ساعت هشت رسيديم اونجا. يه خرده از وسايل رو دو سه روز قبل كه براي گرفتن مدركم رفته بودم چالوس جمع كرده بودم خدا خيرش بده بقيه وسايلم رو هم خونه ايم جمع و جور كرده بود.اونجا رفتيم تا با همون صاحب خونه عزيز كه ذكر خيرش رفته بود تسويه حساب كنيم. حالا ببين چي كارا با نكرده. چون ما داشتيم از اونجا بلند مي شديم به ما گفت اگه خودتون جايگزين كردين كه هيچ اما اگه خودم اجاره بدم فقط به دو نفر مي دم ، اجاره هم بيست تومن بيشتر. حالا خودش قرار داد بسته پورسانتي رو كه بابت اجاره قرارداد با مستاجراي جديد بسته رو هم از ما گرفته. اين خيلي سوزش داره بابا تو با مستاج جديد قرارداد بستي. تازه به نفع تو هم ست. داري ماهي بيست تومن هم اضافه تر مي گيري، كميسيونت رو داري از ما مي گيري؟!! از يه طرف با اون يكي مستاجر هم دعواش شده بود. اولا مي گه كه مهمون نبايد بياريد. اگرم مياد يه هفته جمعه اونا بيان، يه هفته شما بريد آخه شما خودتون قضاوت كنيد، واسه دانشجويي كه توي غربت داره زندگي مي كنه، خانواده اي، آشنايي هم نداره چه مزخرفاتي مي گه. وقتي هم كه قبضا اومد داشتيم از تعجب شاخ در مي اورديم. آخه واسه يه خونه كه سه قسمتش كرده، سه نفر ما، چهار نفر خودشون، يه مستاجرم اونور حياط پول برق چقدر مياد، سري هاي قبل هر سري حداكثر چها پنج هزار تومن، اين سري پنجاه هزار تومن پول برق اومده بود، حالا به هر طريق اين پول رو بهش داديم بعدا مشخص شد كه آقا تو خونه خودش داره جوشكاري مي كنه. حالا فته به اون يكي مستاجر گفته تو روز تو اصلا نبايد چراغ روشن كني، چون تو طول روز نور از پنجره ها تو مياد. حالا پنجره اش چه جوريه، يه شيشه مشبك كه تيره هم هست. اون چي روشن كرده تو خونه اش، دوتا دونه مهتابي، يه دونه لامپ كم مصرف واسه موقعي كه مي خواد درس بخونه. حالا حساب كنيد اين آدم چقدر … بگذريم. از يه طرف اون مستاجرشم مي گه من از اين مي سوزم كه پونزده شونزده هزار تومن پول فقط واسه برق دادم (خيلي بيشتر از پولي كه خونه خودمون با اون همه دم و دستگاه مي دم) حالا مي خوام دو تا دونه مهتابي روشن كنم اين مردك مي گه بايد خاموش كني. اگه ما نرسيده بوديم يه دعواي درست حسابي بينشون مي شد، اون بنده خدا هم بقدري ناراحت شده بود كه مي گفت تا امروز پول آب و برق و گاز مو تسويه مي كنم از اين به بعد همه رو قطع كن. نم خوام هيچ كدومو مصرف كنم. اين چند وقته ، تا آخر امتحانا رو هم مي رم خونه يكي از دوستام بعدشم از اينجا بلند مي شم. خودتون ببينيد چقدر مي تونه به آدم فشار بياد كه همچسن حرفي رو بزنه. ما كه از اونجا بلند شديم تا از دستش خلاص بشبم اما مثل اينكه هم چنان بايد اسيرش باشيم،؟ موفعي كه مي خواستيم بلند شيم از پول پيش هر كدوممون سي هزار تومن بابت پول آب و برق و گاز نگه داشت. آب و برق و گازي كه تو دوماهي كه كامل بوديم كلا بيست و چهار تومن سهم ما شده بود، حالا واسه يه ماهي كه ما ده روزشم نبوديم (فرجه ها بود، همه مون رفته بوديم خونه خودمون) نود هزار تومن پولمون رو نگه داشته بود. هر چي هم از اين صاحب خونه بگم بازم نمي تونم كامل براتون وصفش كنم. اميدوارم هيچ وقت گير هم چين آدمايي نيفتيد كه انقدر اذيت تون كنه. |+| نوشته شده توسط صفیر در جمعه 25 اسفند1385 و ساعت 7:12 قبل از ظهر گواهی نامه ها
صبح شونزدهم هم با مادرم راه افتاديم رفتم آمل تا خواهرمو از اونجا بياريم خونه، اونروز آخرين امتحانش بود.زودتر از ساعت امتحانش رسيديم اونجا يه چند دقيقه اي واستاديم بعد راه افتاديم طرف چالوس تا يكي از مداركم رو بگيرم حالا من اين جاده ها رو سه سال دارم مي رم و ميام (جاده هاي چالوس و فيروز و هراز كوه رو كه رانندگي اش كار هر كسي نيست كه مثلا هفت هشت ساعت بشينه پشت فرمون. تعريف از خود نباشه، ولي منم خيلي بد مي رونم، يه جاهايي يه سبقت هايي مي گيرم خودمم مي گُرخم چه برسه به بقيه كه تو ماشين نشستن ولي تا حالا گوش شيطون كر تصادف نكردم) داشتم مي گفتم اين جاده ها رو سه سال دارم مي رم و ميام يه دفعه نشده افسر جلومو بگيره، حالا اوائل كه گواهي نامه هم نداشتم.. آقا ما شانس نداريم تو هيچ زمينه اي. مثلا همين گواهي نامه. اگه مثلا يكي دو ماه زودتر اقدام مي كرديم گواهي نامه ده ساله به ما مي دادن، يا اگه شش هفت ماه ديرتر مي رفتيم دنبالش پنج ساله به ما مي دادن. حالا به ما كه يه ساله دادن نه مي تونيم ساعت 12 تا 5 صبح رانندگي كنيم، نه تو جاده هاي خارج شهر، نه مي تونيم بكسل كنيم نه مسافر بكشيم اگه هر كدوم از اينا رو هم انجام بديم گواهينامه باطله، نكته جالبش اينجاس كه اگه گواهي نامه مون باطل بشه، اگه دوباره بخوان بدن بازم يه ساله مي دن! حالا نمي گم گواهي نامه يه ساله به درد نمي خوره اين گواهي نامه يه ساله ها اصلا به درد نمي خوره، يعني به درد من نمي خوره. چون همه اش تو جاده هاي خارج شهرم. مثلا يه دفعه تا ساعت دو، دو ونيم نصفه شب تو جاده فيروز كوه با سرعت 130-140 تا مي رفتم، چه سبقت هايي هم مي گرفتم، همه هم تريلي و كاميون، حداكثر سرعتشون بيست تا منم كه از صبح پشت فرمون بودم ( صبح از خونه رفتم چالوس، يه خرده كار داشتم، بعد از چالوس اومدم آمل، از آمل هم خواستم از جاده هراز بيام كه گفتم بسته اس مجبوري از جاده فيروز كوه تقريبا ساعت هشت راه افتادم كه با اون وضع رانندگي ساعت نزديكاي دو بود كه رسيدم خونه. گفتم كه اگه ساعت 12 تا 5 صبح رانندگي كنيم، يا تو جاده هاي خارج شهر گواهي نامه يه ساله باطله، حالا حساب كنيد ساعت دوازده شب به بعد تو جاده خارج شهر با سرعت غير مجاز داشتم سبقت غير مجاز مي گفتم هر افسري كه منو مي گرفت سه طلاقه باطل مي كردن گواهي نامه امو. داشتم اينو مي گفتم اين جاده ها رو سه سال دارم مي رم و ميام يه دفعه نشده افسر جلومو بگيره حالا اون روز داشتم مي رفتم طرف آمل كه بيست كيلومتري آمل يه جا هست كه جاده سه بانده مي شه، اون باند كنارو كه تازه هم ساختن هنوز خط كشي نكردن. منم از يه ماشين همونجات سبقت گرفتم و از اونجايي كه شانس ندارم افسر منو ديد و گرفت. گفت گواهنامه ، كارت ماشين، بيمه. گفتم چي كار كنم جمله بسازم كه طرف بهش بر خورد. گفتم كه منم گواهي نامه ام يه ساله اس. اگه خلاف كنم و بگيرن باطله، دوباره بايد برم يه ساله بگيرم واسه همين گفتم گواهي نامه همرام نيست اونم نامردي نكرد و مي خواست ماشينو بخوابونه. ما هم گفتيم بابا ننه ات خوب بابات خوب بگذر كه اونم كارت ماشين و گرفت و گفت مي ري گواهي نامه رو مياري بعد كارتو بهت مي دم. خلاصه از اونجا گذشتيم و يه خرده با احتياط تر مي روندم. رفتم رسيدم چالوس تا يكي از مداركمو بگيرم. (مربوط به نظام وظيفه، مدركي كه نشون مي ده من مهر ماه اونجا درسم رو تموم كردم يعني به سلامتي فارغ شدم. البته منم مثل بيشتر بچه ها دو قلو فارغ شدم. اما بودن بچه هايي كه هنوز فارغ نشدن). واسه گرفتن يه دونه امضا بيشتر از ده بار بالا و پائين رفتم. آخر سرم يكي ديگه امضا كرد. يه بار مي رفتم پيش مسول گروه، اون منو حواله مي داد پيش مسئول دبيرخونه، اون يكي حواله مي داد پيش كسي كه مسئول بررسي مدارك بود، اون دباره منو حواله داد پيش مسئول گروه ، اونم دوباره حواله داد پيش مسئول دبيرخونه، اون حواله داد پيش معاونت پژوهشي، معاونت پژوهشي نبود، خلاصه انفدر چرخيدم كه بچه ها گفتن داستان چيه؟ مگه مي خوان اخراجت كنن كه انقدر مي چرخي؟ آخر سر هم خدا خيرش بده معاون آموزشمونو، يه امضا از طرف … كرد و كار ما رو راه انداخت. حالا چرا اينا اينقدر ما رو اذيت مي كنن؟ آقا اينا واسه اينكه به ما گواهي بدن كه ما تو مهر ماه درسمون تموم شده مي گن بايد تمام مداركت رو بياري. گواهي تائيديه تحصيلي، اصل گواهي سوم دبيرستان، اصل گواهي پيش دانشگاهي و هزارتا كوفت ديگه. آقا ما همه اينا رو اومديم از مدرسه گرفتيم برديم داديم تحويل دانشگاه، اما اصل گواهي پيش دانشگاهي رو از ر مدرسه ندادن بهمون، آقا ما رو سر دُوُندن گفتن برو دو سه هفته ديگه بيا آماده اس. ما هم گفتيم باشه، رفتيم بعد دو سه هفته كه رفتيم گفتن تو آموزش پرورشِ امروزم مسئولش نيست بر سه چهار روز ديگه بيا. آقا ما سه چهار روز ديگه رفتيم گفتن كه مدركت تو آموزش پرورشه، درست نشده (وقتي مديرمون داشت دنبال برگه من مي گشت من هم اصل مدارك بچه هايي رو كه يه سال جلوتر از ما بودن رو ديدم هم بچه هايي رو كه يه سال پائين از ما بودن، حالا چطور مدارك اونا آماده بود، مدرك من آماده نبود؟) آقا ما رفتيم آموزش پرورش و بعد كلي اين در و اون در كردن كاشف به عمل اومد كه مدارك ما دقيقا يكسال و يك هفته قبل آماده شده بود و به مدرسه فرستاده شده اما اونجا به جاي مهر پيش دانشگاهي، مهر دبيرستان رو زدن و الان يه سال كه مدرك ما داره خاك مي خوره. حالا بعد از كلي پرس و جو و خواهش و تمنا و كلي پارتي بازي رفتيم سراغ اوني كه مسئول ارائه اصل گواهي نامه ها بود. كلي هم با اون جر وبحث كرديم كه اونم گفت مدرك شما ميره واسه بعد از عيد!!! گفتيم چرا؟ گفت بايد تعداد كل كسايي كه بايد براشون اصل گواهي پيش دانشگاهي صادر بشه مشخص بشه. واسه اينكه اينا مشخص بشن بايد نتايج امتحانا بياد. واسه اينكه نتايج امتحانا بياد بايد امتحانا برگزار بشه. تاريخ شروع امتحانا تازه سوم چهارم اسفند شروع مي شه.تا نتايج بياد مي ره واسه بعد از عيد. حالا حساب كنيد ما بايد مدارك رو تا 27 بهمن تحويل بديم. ببين چه بدبختي مي كشم من. |+| نوشته شده توسط صفیر در پنجشنبه 24 اسفند1385 و ساعت 6:55 قبل از ظهر رفتن همه, موندن ما
هشتم: چون ما مي خواستيم رباتو به عنوان پروژه تحويل بديم بايد كاملش مي كرديم واسه همين هم بايد پروگرامر جور مي كرديم تا بتونيم برنامه ها رو روي ميكرو كامپايل كنيم. چون ما پروگرامر نداشتيم رفتيم رباتتيك كه اونجا ميكرو رو كامپايل(برنامه ريزي) كنيم. اما يه سري شون كه رفته بودن يه سري هم اون روز داشتن مي رفتن خواستيم حداقل از بچه هاي رباتيك پروگرامرشونو بگيريم كه از اونجايي كه باز من شانس ندارم پروگرامر رو يكي از بچه هاتي رباتيك برده بود. مونديم كه چه جوري بتونيم تكميل كنيم و به استاد تحويل بديم. با هر بدبختي كه بود يكي از بچه هايي رو كه تو مسابقه شركت كرده بود و خودشم پروگرار داشت رو پيدا كرديم. اون روز امتحان داشت و قرار شد كه بعد از امتحان منو اون بريم خونه شونو و رباتا رو يه جوري راه بندازيم. ساعت چهار رفتيم و تا ساعت چهار صبح روز بعدش با هم داشتيم كار مي كرديم با هزار تا بدبختي. اول اينكه اونجا منبع تغذيه نداشتن مجبور شديم بريم يه اداپتور متغير بگيريم. كلي معطل شديم تا صاحب مغازه كه جنس هاي مطمئني مي فوخت قيمتش مناسب بود بياد كه آخرشم نيومد مجبور شديم بريم از جاي ديگه بگيريم. وقتي هم اومديم خونه تستش كرديم از اونجايي كه من اصولا شانس ندارم آداپتور خراب از آب در اومد. يعني وقتي رو يك ونيم مي ذاشتيم چهار ولت مي داد حالا حساب كنيد دوازده ولت مي داديم چي مي شد. اين يكي اش. يكي هم وسط كار كه داشتيم كار مي كرديم چندين بار برقا قطع شد. اين قطع شدن برق فقط واسه اون روز نبود. حتي ديروزم برقا قطع شد. يه بار كه وسط برنامه برق قطع شد. فقط شانسي كه آوردم لپ تاپ بود و اونم باطري داشت وگرنه برنامه تا فردا هم تموم نمي شد. حتي وسط مسابقه هم برقا قطع شد. روزاي قبلم چند بار وسط كار برقا قطع شد. (يه نكته اي رو هم اشاره كنم. ديروز داشتم همين مطالب تايپ مي كردم تا رسيدم به ….برقا قطع شد. همين اين جا رو تايپ كردم از اونجايي كه من شانس ندارم برقا قطع شد. مجبور شدم امروز دوباره همه اونا را تايپ كنم) مي خوام اسم وبلاگو عوض كنم بذارم دست نوشته هاي يه آدم بد شانس. بگذريم. تا ساعت چهار صبحم كه كار مي كرديم و يه برنامه اي سر هم كرديم كه حتي گل هاي روي فرشم سنس مي كرد. روز بعدم كه راه افتادم و رفتم خونه. خب چون ما خودمون هيچ منبعي كه بتونه كمك مون كنه پيدا نكرديم فقط راهنمايي هاي بچه هاي رباتيك ( RCT ) بود كه باعث شدن ما بتونيم رباتمونو بسازيم ، منم اطلاعاتي رو كه دارم رو مي نويسم و توي يكي از پست هاي آينده مي زارم تا اگه كسي خواست، بتونه شروع كنه كه واسه شروع فكر كنم كاملا مناسب باشه. منتظر باشيد. بگذريم. نهم و دهم كه تاسوعا و عاشورا بود و ما هم مي رفتيم تو دسته ها و هيئت ها. يازدهم تا چهار دهم ه بيشتر وقتا مي اومدم كمك پدركم كه دست تنها بود. يعني چند وقته كه دست تنها شده. كارشم طوريه كه دائم بايد از مغازه بره بيرون. منم هر وقت كه مي تونستم و وقت داشتم مي اومد كمك پدرم. پونزدهم نوبت دندونپزشكي داشتم. ساعت دو راه افتادم منم اين خيابوناي وامونده ي تهرونو درست حسابي بلد نيستم دو ساعت كامل گشتم تونستم آدرس مطب رو تو ميرداماد پيدا كنم يه بار اشتباهي به جاي اينكه از روي پل برم از زيرش رفتم شش بار يه جا رو دور زديم وامونده از هر كي ام مي پرسيم يه طرف آدرس مي ده. آخه يكي نيست بگه بابا تو كه بلد نيستي … مي خوري آدرس اشتباه مي دي . يك ساعت ونيم تمام هم تو مطب بودم تا كار جراحي دندونم تموم شد. چقدرم خون ازم رفت بماند. از تو مطبم اومدم بيرون يك بارون شديدي گرفته بود . توي جوق هاي آب كه هيچ وسط خيابونم سيل مي اومد، حالا حساب كن با اون درد دندون ، پشت اون ترافيك ، پشت فرمون ، با اون همه خوني كه از آدم رفته از ساعت تقريبا شش تا هشت و نيم چه حالي ديگه مي مونه به آدم. |+| نوشته شده توسط صفیر در سه شنبه 22 اسفند1385 و ساعت 7:5 قبل از ظهر شام+ صبحونه+ ناهار = تی تاب و ساندیس
گفتم كه تو امتحانا يه كمي درس مي خوندم و گاهي ام كاراي ربات رو انجام مي داديم. من آخرين امتحانم چهارم بود كه بعد از اون ديگه بكوب نشستم سر ربات. همون روز كاراشو تموم كرديم و خواستيم كه تست كنيم ببينيم نتيجه چي شده. خواستيم امتحان كنيم كه فيوزي زو كه توي مدار گذاشته بوديم سوخت. خيلي حالمون گرفته شد. از بچه هاي رباتيك پرسيديم كه دليلش چيه كه يكي شون گفت: احتمالا يه جايي تو مداراتون يه اتصالي بر قرار شده. شروع كرديم به بررسي مدار، هر سري كل مدار رو چك مي كرديم و فيوزو عوض مي كرديم باز فيوز مي سوخت. يك روز و نيم روي همين مسئله كار مي كرديم ولي به نتيجه نرسيديم. آخر سر خر يكي ديگه از بچه هاي رباتيك رو گرفتيم و از اون مشكل رو پرسيديم كه اون گفت فيوزو از مدار خارج كنيم ببينيم چي مي شه. همين كارو كرديم كه بهمون جواب داد. يعني هيچ مشكلي بدون فيوز پيش نيومد. يعني ما واسه هيچي دو روز وقتمونو از دست داديم. بعد از اينكه فهميديم برد اصلي مشكلي نداره رفتيم سراغ برد مريوط به سنسورها. از اونجا كه كلا ما شانس نداريم (چون اگه شانس داشتيم حداقل اسم مون را مي ذاشتن شانس قلي خان) اينجا هم به مشكل خورديم.اولش كه اصلا برق به سنسورها نمي رسيد. بعد كه اونو درست كرديم، تازه ديديم با چند تا آزمايش فهميديم كه سنسورا جواب درست به ما نميدن. چون مقاومت مناسب نداشتيم و وقتم كم داشتيم به جاي اينكه خروجي مونو از بِيس ( BASE ) بگيريم مجبور شديم از كُلِكتور ( Collector) بگيريم. چون برد نداشتيم مجبور شدم يك روز تمام بشينم و تمام مداراي قبلي رو باز كردم و مدل جديد بستم.بعد از اينكه كارمون تموم شد موقع تست كردن يكي يكي گيرنده ها و فرستنده ها شروع مي كردن به ايجاد مشكل. هر دفعه هر كدومشونو درست مي كرديم مي اومديم تست كنيم يكي ديگه ايراد پيدا مي كرد. با هر بدبختي كه بود سنسورا رو روبراه بود. چون فرداش مسابقه بود هنوزم بدنه رو آماده نكرده بوديم. مجبور شديم كه يه سري از وسايل مورد نيازمون رو از آر.سي تي بگيريم وببريم خونه. همون شب مجيد و مرتضي هم اومدن پيش ما و با هم شروع كرديم به درست كردن بدنه رباتامون. اونا واسه خودشونو ما هم واسه خودمونو. اينم بگم كه مجيدم خيلي به مشكل خورد ولي باپشتكار خيلي زياد تونست كاراشو تموم كنه. (چون از يه نوع ديگه سنسور استفاده مي كرد فقط يكي دو روز داشت تست مي كرد ببينه با چه نوع مقاومتي سنسورا جواب مناسب مي دن. اين فقط يكي از دردسرا بود) همون شبش تا نزديك ساعت چهارو نيم صبح داشتيم بدنه رو آماده مي كرديم. كار بدنه هنوز آماده نشده بود كه بچه ها به من گفتن برنامه رو بنويسم. چون فقط من كلاسو رو رفته بودم و هر چي هم بهشون مي گفتم بيايد برنامه نويسيش رو كه واقعا هم راحت بود بهتون ياد بدم قبول نمي كردن و مي گفتن تو كلاساشو رفتي و خودتم بايد كامل بنويسي. خلاصه منم شروع كردم به نوشتن برنامه تو كامپيوتر تا بعدا روي ميكرو بريزيم. ت نزديك ساعت پنج و نيم نشستم ولي ديگه نتونستم كه مجيدم رفت خونه شون. ساعت شش خوابيديم و نه بيدار شديم و رفتيم دنبال مجيد و بعد رفتيم دانشگاه تا كاراي نهايي رو انجام بديم. وقتي رفتيم دانشگاه من خواستم واسه آخرين بار همه چي رو يه تستي بكنم كه از اونجايي كه من شانس ندارم يكي از موتورا كار نمي كردن. چون محسنم واسه آوردن ليدر صبح ساعت شش رفته بود آمل و هنوز نيومده بود مجبور شدم نوشتن برنامه رو ول كنم و چون همه چيزشو چسبونده بوديم با هزار بدبختي دل و روده ربات رو در بريزم برون و مشكلش رو درست كنم. يكي از سيماش جدا شده بود. اونو درست كردم كه محسن رسيد و بقيه كارا رو دادم اون انجام بده و خودم رفتم سراغ نوشتن بقيه برنامه. قرار بود ما حداقل يه هفته قبل از مسابقه روباتا رو آماده كنيم و برنامه شو خرد خرد بنويسيم و بعدشم من همه اش دنبال كاراي سخت افزاري ربات خودمونو انجام مي دادم كمتر به نرم افزاري اش رسيدم. همون روز من از ساعت يازده شروع كردم به نوشتن برنامه كه تا ساعت يك تمام حالت ها رو درنظر گرفتم و حركتي كه ربات در هر حالتبايد انجام بده رو نوشتم اما چون تجربه اي نداشتم و بچه هاي رباتيكم مشغول انجام كاراي مسابقه بودن، هيچ كس نيود به من كمك كنه. بعدا با مرتضي و احسان برنامه رو از توي لپ تاپ تو كامپيوتر رباتيك ريختيم ( چون خودمون كه كامپيوتر نداشتيم و از طرفي برنامه رو بايد تاپ مي كرديم. چون رَم ريدر هم نداشتيم مجبور شديم بريم سي.دي بگيريم و برنامه رو روي .سي.دي رايت كنيم و برنامه رو روي كامپيوتر رباتيك بريزيم. خودتون حساب كنيد تو اون وقت كم اين كارا چقدر اعصاب آدم رو خرد مي كنه) و از رو كامپيوتر اونا برنامه رو روي ميكرو ها ريختيم چون ما پروگرامر ندشتيم و تنها پروگرامر در دسترس همون بود.. ( اين مرتضي همون كسيه كه رباتش تو مسابقه اول شد برام گفت واسه رباتش كه هشت تا سنسور داشته غير از برنامه هاي جانبي اش فقط چهارده خط برنامه نوشته. در حالي كه من صد و بيست و هشت خط يعني تمام حالتها رو براي هفت تا سنسور در نظر گرفته بودم و اشتباهم همين بود. ) برنامه رو كه ريختم چون حالت سنسورا رو من در اورده بودم و مجيدم وقت نداشت هر دومون از يه چينش سنسور استفاده كرديم برنامه هم يكي بود روي ربات اونا امتحان كرديم. .( گفتم كه چون اصولا من شانس ندارم رباتمون باز به مشكل خورد. يعني وقتي ميكرو رو روش گذاشتيم نمي دونم باز چه مرگش بود كه كار نمي كرد. منم كه مشغول برنامه نويسي اش بودم وقت نكردم ببينم چش شده. پس فقط رو ربات مجيد كار مي كردم) وقتي ربات شروع به حركت روي خط مستقيم كرد همه مون خيلي خوشحال شديم اما وقتي به يه پيچ رسيد هي جلو مي رفت وعقب مي اومد و موتورا قفل كرده بودن. اونم به خاطر اين بود كه تعداد حالت هاي در نظر گرفته شده زياد بود. مثلا وقتي ربات داشت مي رفت جلو بعد سنسورا حالت جديدي رو مي ديدن ،يان حالت شبيه حالتي بود كه اگه سنسورا حالت جديدي رو تشخيص دادن ربات به عقب برگرده، وقتي مي رفت عقب سنسورا حالت جديدي رو تشخيص مي دادن كه ربات بايد بره جلو و همين جوري قفل كرد. تو اون لحظه حتي رضا هم كه هيچ كاري نكرده بود ناراحت بود حساب كنيد كه ما و مخصوصا مجيد چه حالي داشتيم. همه هم من رو مقصر مي دونستن. غافل از اينكه تيماي ديگه همه اعضا هم توي كلاساي برنامه نويسي شركت كرده بودن و هم كلاساي الكترونيك. خيلي ها هم نتونسته بودن حتي نصف كاراي رو كه من كرده بودم رو انجام بدن. خيلي ها دو سه روز قبل از مسابقه انصراف دادن. خلي ها روز مساقه، ما هم كه تا آخرين لحظه داشتيم كار مي كرديم و حتي وسط مسابقه هم اميد داشتيم كه برسيم. اما نشد ديگه. ساعت شده بود دو كه بايد مي رفتيم به محل مسابقه. اونجا من آخرين زورامم زدم كه ببينم مي تونم كاري بكنم يا نه كه خستگي و فشار زياد مانع كارم شد. مسابقه از ساعت دو شروع شد و تا نزديك ساعت هشت ادامه داشت. ساعت حدودا پنج بود كه به بچه ها يه سانديس و تي تاب دادن. وقتي داشتم مي خوردم ديدم خيلي گرسنه هستم يه خرده فكر كردم ديدم اون روز كه ناهار نخورده بوديم، صبحم كه صبحونه نخورده بوديم، ديشبم كه شام نخورده بوديم. آخرين وعده ي غذايي مون ديروز ساعت دو بود كه يه خرده ناهار تو دانشگاه خورده بوديم. اين كار اونقدر رومون فشار اورده بود كه حتي غذا خوردنم فراموش كردي. حالا اگه جواب مي گرفتيم مي شد اين سخت ها رو نديده گرفت. اما اينكه تو آخرين لحظات از دور مسابقات خارج بشيم خيلي دردناك بود |+| نوشته شده توسط صفیر در یکشنبه 20 اسفند1385 و ساعت 7:15 قبل از ظهر آمدم, جانت به قربانم ولی حالا چرا...
اول سلام
خو ف بيديد؟ دماغتون چاق بيد؟ ما رو نمي بينيد كه خوش هستيد؟ خب الحمدا… اول بگم كه هيچ گونه گله و شكايتي مبني بر اينكه تو اين چند وقته آپ نكردم رو نمي پذيرم. تو همون پست قبلي ام دليلش رو گفتم. حالا كامل نخونديد ديگه به من ربطي يُخ. اونجا هم گفتم چون چند وقته تنه ام خورده به تنه فرخ حالا حالا ها آپ نمي كنم. اما اول يه خرده از مشكلاتي رو كه تو اين چند وقته برام افتاده رو بگم اونوقت خودتون قضاوت كنيد كه من وقت داشتم يا نه؟ اولا كه ما از اول ترم سر يه قضيه اي تصميم گرفتيم كه يه ربات مسير ياب بسايم. هم من به عنوان پروژه ام تحويل بدم. هم يه چيزي ياد گرفته باشيم. هم توي مسابقات شركت كرده باشيم. هم ااينكه كلاس گذاشته باشيم. ما هم كه هيچ اطلاعي از شروع كار نداشتيم. كسي هم نمي شناختيم كه حداقل به ما بگه واسه شروع چي كار بايد بكنم يه چند وقتي گذشت و بعد ديدم كه از طرف دانشگاه كلاس برنامه نويسي واسه ميكرو اِي.وي.آر گذاشتن. منم كه از خدا خواسته رفتم تو كلاسا شركت كردم. يه ماهي گذشت اما فقط برنامه نويسي شو ياد گرفتم. بعد از اون آموزش الكترونيكشو به ما ياد دادن و آماده شديم واسه كار كردن. تا يه سري از وسايل رو هم گير بياريم باز چند روزي طول كشيد. از بچه هاي مسئول اونجا پرسيديم كه كار لحيم كاري شو چند روزه مي تونيم انجام بديم كه گفتن اگه وارد باشيد يه روزه مي تونيد تمومش كنيد. ما هم كه خيالمون راحت شد رفتيم سراغ نحوه ي چيدن سنسورها. بيشتر از يه هفته طول كشيد تا يه شيوه اي رو براي چيدن سنسور ها انتخاب كرديم و بعد شروع كرديم به لحيم كاري. كلا بعد از كلاسا هر موقع وقت مي كرديم مي رفتيم براي لحيم كاري. از يه طرفم آخراي ترم بود و هر روز يكي از استادا ميان ترم مي گرفت و آزمايشگاه ها هم پايان ترم مي گرفتن و چون دو سه تا آزمايشگاهم برداشته بودم خيلي كم مي رسيدم واسه لحيم كاري. تنها كاري كه تونستيم تو اون چند وقته انجام بديم يه قسمتي از برد اصلي رو لحيم كرديم. بعد از يه طرفم، كلاسا تموم شده بود فرجه ها هم داشت تموم مي شد و يه هفته بعدش امتحانا تموم مي شد. توي اون چند وقته كه اصلا خونه نرفته بودم واسه همين دو سه رو وسط كار، كارو تعطيل كرديم و رفتيم خونه. توي امتحانا هم هر وقت كه مي تونستيم يه خرده لحيم كاري رو انجام مي داديم. تا امتحانامون تموم شد. ما دو تا تيم بوديم كه كار مي كرديم. يه تيم من و محسن (هم خونه ايم). كه اسم تيم مون رو گذاشته بوديم ؛ سِپيلا ؛ يهني ااولين چيزي كه از رباتمون درست شد اسمش بود. اول مي خواستيم بزاريم سِپيگان كه بعد عوض كرديم و شد SepiLa . يه تيم ديگه هم مرتضي و مجيد و رضا(فرخ) بود با اسم عقرب. كه فرخ هم مثل هميشه فط نظارت مي كرد. يعني هر چند وقت يه بار مي اومد نگاه مي كرد ببينه ما چي كار كرديم. حتي يه سيمم لحيم نكرد. يكي –دو نفر از بچه ها كه به اين كارا علاقه داشتن و مي اومدن اونجا تا كار ما رو نگاه كنن، خيلي بيشتر از رضا به ما كمك كردن. خلاصه قرار شده بود ما يكي دو روزه لحيم كتاري ربات خودمونو انجام بديم و بعد با هم كار ربات مجيدينا رو انجام بديم. واسه همين هم اول منو مجيد شروع كرديم به لحيم كاري ربات ما. بعد از ساعت شش كه بايد اونجا رو ترك مي كرديم مجيدم همون شبش تو خونه شروع كرد به بستن سيماي برد اصلي خودشون و همين طور كم كم پيش مي رفتيم و روزايي كه يكي مون امتحان داشت اون يكي كار لحيم كاري رو مي كرد. گاهي من محسن بوديم و مجيد ومرتضي. ولي بيشتر وقتا من بودم و مجيد كه كارا رو مي كرديم. كارا هم تقريبا به موازات هم پيش مي رفت اما از اونجا كه قرار بود اول ربات ما سخته بشه ما هر وقت قطعه اي كم مي اورديم از وسايل مجيدينا بر مي داشتيم و كار اونا لنگ مي موند. چون وسايل به تعداد خريده بوديم و چون تازه اول كار بوديم زياد خراب مي كرديم.خلاصه برد اصلي كارش تموم شد و واسه چند روزي رفتيم خونه. تا بيست و يكم موندم. از بيست و دوم دي كه رفتم چالوس واسه امتحانا درس مي خوندم. به اسم درس خوندن رفته بودما. اونجا همه كاري مي كردم غير درس خوندن. يعني مي خواستم بخونم اما هر سري يه برنامه اي پيش مي اومد كه نمي شد بخونم. واسه هر امتحاني ام حداكثر شش-هفت ساعت در س مي خوند. با اينكه كمم درس مي خوندم اما نمي دونم چه جوري اكثر نمره هامم خوبه. يعني هيچ وقت درست حسابي درس نخوندم.درسي كه به دل خودم بچسبه. مثلا همين كنكورو بگم چه جوري قبول شدم خودتون مي مونيد تو كف. اول آزاد مي گم: سال سوم دبيرستان: كارداني برق قبول شدم توي فسا كه نرفتم. چون نمي تونستم. هنوز پيش دانشگاهي رو نگذرونده بودم. پيش دانشگاهي: كارداني مكانيك قبول شدم توي اليگودرز كه اونم نرفتم. چون سراسري ام تو چالوس قبول شده بودم. رشته مخابرات. مخابرات رو رفتم. سال اول دانشگاه سراسري: مهندسي صنايع قبول شدم توي بناب كه اونم نرفتم. هم راهش دور بود. هم رشته اش زياد خوشم نمي اود و تازه همون مخابرات رو يك ساش رو گذرونده بودم و اون آزاد بود و اين يكي زير مجموعه سراسري. همون سال اولم كه تو دانشگا بودم باز تو كنكور سراسري شركت كردم. مجازم به انتخاب رشته شدم. اما موقع انتخا رشته يه اشتباه بد كردم. رشته هايي رو كه مي خواستم كدشون رو بنويسم روي يه كاغذ نوشتم .يه رشته اي رو كه كارداني (كارداني مخابرات) بود توي كارشناسيا نوشتم. همون رو هم اولويت اولم قرار دادم. همون رو هم قبول شدم اما بعدا متوجه شدم كه كاردانيه. ديگه هم دنبالش رو نگرفتم. خب حالا شايد بگيد اون موقعي كه پيش دانشگاهي بودي چرا نخوندي؟ اولا من اصلا درسايي رو كه حتي امتحان داشتم نمي خوندم. يعني شب امتحاني بودم و همون شبش حداكثر درس مي خوندم. من واسه امتحاناي تو مدرسه درس نمي خونم. واسه كنكور مي خوندم؟ گذاشته بودم واسه پايان امتحاناي پيش دانشگاهي كه بعد از اينكه اونا تموم شدن شروع كنم به خوندن واسه كنكور كه يه سري اتفاقاتي دست به دست هم داد ونتونستم به جز دو سه تتا كتاب رو بخونم. من واسه كنكور فقط قران سال اول و سوم رو خوندم با معارف سال دوم وسوم. همين و همين. اولا كه پدرم چند وقت قبلش واسه وارد كردن يه خودرو از ايران خارج شده بود. ماشينو كه مي خره زميني از طريق يه كشور ديگه و بعد افغانستان مي خواسته وارد ايران كنه كه ماشين تو افغانستان خراب مي شه. اونجا هم مكانيك نيست. يعني اگه يه قطعه اي از ماشين خراب بشه تعميرش نمي كنن. اونو مي اندازن بيرون و يه قطعه نو جاگزينش مي كنن. اون قطعه مورد نياز ماشسژين ما رو اونجا نداشتن وبالاخره بعد از چندين روز گشتن مجبور مي شه ماشينو ترانزيت كنه تا مرز ايران. توي اين مدت كه توي افغانستان بودخبري ازش نداشتيم. يعني به خاطر جنگ و درگيري هاي داخلي هيچ چيزي نداشتن و همه خطوط ارتباطي شون از بين رفته بود و نمي تونست پدرم تماسي بگيره. ما تا اونجا خبر داشتيم كه وارد افغانستان شده اما بعد از اون ديگه خبري ازش نداشتيم. به همين خاطر نگران بوديم كه نكنه اتفاقي افتاده باشه. تا اينكه بعد از چند وقت تونست زنگ بزنه و ما از نگراني در اومديم. اين بي خبر بودن درست بعد از امتحاناي من شروع شد. يكي دو روز من درس خوندم اما عدش نگراني پدرم نمي ذاشت تمركز داشته باشم تا درس بخونم. اين جريان گذشت و پدرم اومد. تازه مي خواستم شروع كنم به درس خوندن كه اومدن فك و فاميل به خونه ما براي ديدن پدرم شروع شد. كار ما تا چند وقت شده بود مهمونداري. تازه يه خرده سرمون خلوت شد كه خبر رسيد پدربزرگم داره مي ره مكه. چند روزي هم اونجوري از درس خوندن افتاديم. اين جريانم تموم شد كه همسايه طبقه پائينيمون اومد و گفت كه سقفشون نم مي ده. يه چند وقتي هم كارمون شده بود درست كردن اونيه تيكه كندن اون نقطه اي كه نم داده بود و مشخص شد كه لوله تركيده و درست كردن لوله. چند روزم اين جوري گذشتو مهمونا هم كم وبيش مي اومدن. كار لوله ها تموم شد كه خبر دار شديم عروسي پسر عمومه. چون خونه عموم نزديك خونه ما بود چند تا از فاميلاي مادرم مي اومدن خونه ما واسه مراسم عقد و حنا بندون و…. چند وقتي ام اينجوري گذشت. تازه مي خواستم شروع كنم به درس خوندن كه پدربزرگم از مكه برگشت. باز دو سه روز اونجا بوديم و برگشتيم خونه كه گفتن از فردا مراسم پاتختي و عروسيه. اون دو سه روزم گذشت و خواستم شرع كنم به درس خوندن كه گفتن پس فردا كنكوره. توي اين مدت من فقط يكي دو روز قبل از اين جريانات درس خوندم يه روزم روز قبل از كنكور. درسم كه نه. فقط ديني و قران رو خونده بودم. هم چينم اونا رو خونده بودم كه سال بعدم كه تو كنكور شركت كردم اونا رو بالاي شصت درصد زدم. اينم از جريان درس خوندن ما واسه كنكور. بعد ترم آخرم حين درسا (سوم آذر) تو كنكور كارداني به كارشناسي شركت كردم كه انتخاب اولم (تبريز) قبول شدم. گفتم كه من واسه كنكوري كه تو پيشدانشگاهي دادم درس مرس چيزي نخوندم. سوالاي سراسري نسبتا آسون بود، منم تقريبا خوب زدم،اما همون سال كه تو كنتكور آزاد شركت كردم يه كمي تو سوالاي عمومي مشكل داشتم ولي توي اختصاص ها هيچ مشكلي نداشتم. چون هيچ كدومو بلد نبودم. بعد ديدم كه حالا كه تا اينجا اومدم بزار چند تا سوالو رو بزنم شايد درست در اومد. شروع كردم به زدن تست ها كه همين طوري گرم شدم و همه اختصاصي ها رو زدم. بعدم مكانيك اليگودرز قبول شدم. سال بعدم شركت كردم. سال قبلش كه يه خرده درساي دبيرستان تو ذهنم بود هيچي نتونستم بزنم. حالا كه يه سالم گذشته بود. درساي دانشگاه رو هم كه نمي خوندم، چه برسه به اينكه واسه كنكور بخونم. خلاصه سال بعدم مثل سال قبل شركت كردم. بازم تو عمومي ها مشكل داشتم ولي توي اختصاص ها هيچ مشكلي نداشتم. چون هيچ كدومو بلد نبودم. بازم همه رو شانسي زدم كه مهندسي صنايع تو بناب قبول شدم. كه اونم نرفتم. خلاصه سال بعدش ديگه ترسيدم شركت كنم. گفتم امسال ديگه صد در صد الكترونيك، مكانيك يا كامپيوتر دانشگاه تهران قبول مي شم. واسه همين ديگه شركت نكردم . جا رو باز گذاشتم تا جوونترا هم بيان وخودي نشون بدن. توي كارداني به كارشناسي هم به شيوه سال هاي قبل شركت كردم. بازم قبول شدم. حالا حساب كنيد اگه درس بخونم چي كار مي كنم. ما اینیم دیگه. |+| نوشته شده توسط صفیر در جمعه 18 اسفند1385 و ساعت 11:21 بعد از ظهر |
*********************************************
|

